...از پنجره بیرون رو نگاه میکنم
.من : مامان من دارم میرم بیرون
مامان : کجا؟
.من : بیرون
(!مامان : (نگاهی که جواب میخواد
.من : (طبق معمول میدونم که باید جواب بدم!) هوا دونفره شده ،میرم قدم بزنم
مامان : و نفر دوم؟
(من : (هدفونم رو شونش میدم
(مامان : (سکوتِ بدرقه
...و حالا جایی بیرون از خونه
.بارون نم نم می باره ،کلاهم رو میذارم سرم و زیپ کاپشنم رو تا نزدیک چونه میکشم بالا.پینک فلوید و ریدیوهد گوش میدم
.به راه رفتنم یه ریتم خاص میدم.حواسم به آهنگِ و پام میره توی یه چاله پر از آب.اهمیت نمیدم.
.به راهم ادامه میدم
از تعداد آهنگ هایی که پلی شده میفهمم بیشتر از نیم ساعته دارم راه میرم.
.دنبال ساعتم میگردم ،میدونم که سرجاشه اما آستینم اجازه نمیده تا ببینمش.بیخیالش میشم
آیپادمو در میارم و ساعت رو نگاه میکنم.شیشه اش پر از قطره های ریز آب میشه.میزارمش توی جیبم.
.از کنار مردی میگذرم.بارون تند میشه...باید برگردم
.این بار حواسم به چاله هست.پامو میکنم توش و زود در میارم
...خونه رو جلوم میبینم
مامان : خوب بود؟
(من : (لبخند رضایت
.مامان :لباساتو عوض کن نسکافه درست کردم باهم بخوریم
...میرم که لباس هامو عوض کنم
